دانلود خلاصه قسمت ۶۱ ,دانلود خلاصه سریال فاطما ,خلاصه قسمت ۶۲ سریال فاطما گل,خلاصه قسمت ۶۳ سریال فاطما,

 dl kholase part 61 orjin fatmaعکس های جدید سریال فاطما ,سایت ایرانی,بازیگران سریال فاطما ,بیوگرای جدید,بیوگرافی مصطفی در سریال فاطما گل,عکس های دیده نشده از فاطما, سن فاطما ,عکس های شخصی فاطما,خلاصه سریال های ترکی,دانلود خلاصه سریال ترکی,دانلود سریال فاطما گل قسمت آخر

خلاصه قسمت ۶۱ فاطما گل

مصطفی بعد از ازاد شدن از کلانتری همراه هاجر به بیمارستان میرن مصطفی برای دیدن مادرش به سرد خونه میره و به محض ورود تو خیالاتش مادرش و تو یه جنگل پر از برف میبینه  به سمتش میره و دستش و میبوسه و ازش عذر خواهی میکنه و میگه ببخش که پسر خوبی برات نبودم و هر موقع خواستی کنارت نبودم من آلوده شدم از موقعی که به فاطما پشت کردم و با اون کثافتها دست دادم الوده شدم دیگه نمیتونم خودم و نجات بدم کشتن وورال حادثه بود اما خواستم کریم و بکشم چون اینده ای که برای من بود اون صاحب شد مامان از فاطما غذرخواهی کردی ولی تو گناهی نداری چون من بهش پشت کردم من و ببخش با صدای پرستار مصطفی به خودش میاد و از سرد خونه میره بیرون
مصطفی از هاجر میخواد بره خونه و خودش تنهایی کارهای مادرش و انجام بده بعد از رفتن هاجر مصطفی به یکی از پرستارها میگه رفیقم تصادف کرده اما نمیدونم تو کدوم بیمارستان بستریه وازش کمک میخواد تا اسم بیمارستان و پیدا کنه پرستار اسم شخص و میپرسه و مصطفی میگه کریم ایلگاز.ممتاز خبر ازادی مصطفی رو به فخرالدین میده و قدیر هم به فخرالدین میگه مصطفی برای خرید قایق به ازمیر رفته و رفیقش سردار شاهده و سردار هم دوست دوران بچگی مصطفی است اما فخرالدین باور نمیکنه مصطفی بی گناه باشه و از ممتاز میخواد تا این مسیله رو پیگیری کنه
رشات تو حیاط خونشون قلاب ماهیگیری و آماده میکرد که دوباره لاله همسایشون و میبینه و به سمتش میره لاله با تلفن در مورد مسایل کاری صجبت میکنه رشات هم حرفاشو میشنوه بعد از قطع تلفن کمی با رشات صحبت میکنه پریهان از پنجره با دیدن این صحنه به هلمیه میگه باز هم شانس به رشات رو اورده برای خارج شدن از افسگردی چیزی که تو اسمونا دنبالش میگشت تو همسایه پیدا کرد هلمیه میگه لاله خانم!! و به پریهان میگه انگار تنها زندگی میکنه معلومه یه کارهایی داره چون هر موقع دیدمش با تلفن حرف میزد
یاشارانها به همراه منیر برای پرداخت بدهی شرکت جلسه دارن یاشار خبر ازادی مصطفی رو به اونها میده و همه اشفته میشن اندر موضوع و میپرسه اردوعان خبر و به اونها هم  میگه سلیم به ملتم میگه مطمینم مصطفی کریم وزده اما ملتم به طرفداری از مصطفی میگه شاید شما این کار و انجام دادین و میخواین گردن مصطفی بندازین.ملتم و مادرش داخل ماشین نشستن اندر به ملتم میگه به نظر من یاشارانها این کار و با کریم نکردن ولی چرا اینقدر از مصطفی میترسن حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی حالا که اینقدر از مصطفی میترسن ما اونو به شرکت میاریم تا با ما کار کنه ملتم هم تصمیم میگیره با مصطفی صحبت کنه
یکی از پرستاران از فاطما میخواد تا تنهایی غذا نخوره و اونو با خودش میبره فخرالدین هم برای استراحت به اتاقی رفته مصطفی به بیمارستانی که کریم بستریه میاد و اتاق  کریم و پیدا میکنه بعد از بیرون اومدن پرستار و قبل از بسته شدن در مصطفی وارد اتاق میشه و برای اینکه کسی اونو نبینه پرده رو میکشه کنار تخت کریم می ایسته و بهش میگه مادرم به خاطر تو مرد لعنتی کریم با دیدن مصطفی شوکه میشه فخرالدین برای سر زدن کریم میاد  و میبینه پرده ی اتاق کشیده شده از پرستار دلیل و میپرسه پرستار میگه من اینکار ونکردم و در و باز  میکنن فخرالدین با دیدن مصطفی بهش حمله میکنه و اونو میزنه فاطما با دیدن مصطفی به سمت کریم میره نگهبانها هم سعی میکنن اونو بیرون کنن ولی مصطفی با داد و فریاد به کریم میگه من تو رو نزدم مادرم به خاطر تو مرد چون فکر میکرد من قاتلم.به خاطر اینکه عزیزانم و گرفتی مستحق مرگی ولی من تو رو نزدم و به فاطما میگه مادرم از تو حلالیت خواست ولی من نتونستم حلالیت بخوام میگی ضرر کردی ولی هنوز با اونی من بیشتر از تو ضرر کردم تنها موندم نه بابام هست نه مادرم و با گریه بیمارستان و ترک میکنه فاطما گریه میکنه و فخرالدین اونو دلداری میده
فخرالدین به همراه ممتاز به روستای مصطفی میرن و میخوان با سردار صحبت کنن
فاطما برای کریم لباس میگیره و تو اشپزخونه به همراه قدیر و مقدس در مورد مصطفی صحبت میکنن قدیر میگه من حرفهای مصطفی رو باور نمیکنم و برای فیلم بازی کردن این حرفها رو زده گفتم به پلیس خبر بدین ولی گوش نکردین مقدس میگه گناهی نکرده بود با کریم هم کاری نداشت خودش و خالی کرد ورفت و به فاطما میگه اون هنوز به تو و گذشته فکر میکنه اگه از دید اون نگاه کنیم حق داره قرار بود باهات ازدواج کنه که این اتفاقات افتاد وقتی شما دو تا رو کنار هم بزاریم باز تو خوش شانس تر بودی فاطما ناراحت میشه و با کنایه به مقدس میگه خودت ترتیب همه اینها رو دادی مقدس عصبانی میشه و به فاطما میگه من راست میگم اگه با مصطفی ازدواج میکردی الان بایدتو خونه ای زندگی میکردی که دوتا پنجره داشت.و ساعتها به دریا خیره میشدی تا شوهرت از ماهیگیری برگرده ولی حالا تو همچین خونه ای زندگی میکنی و برای خودت کار داری چند تا زن میتونی پیدا کنی که مثل تو خوش شانس باشن به خاطر من شوهری مثل کریم گیرت اومد من کریم و قانع کردم بمونه اگه من نبودم پول و از یاشارانها گرفته بود میرفت قدیر به مقدس میگه چطور میتونین به عنوان یه زن وحشتی که فاطما تجربه کرده اینطوری توصیف کنین اگه تا الان سر پا مونده به خاطر مبارزه ای که شروع کرده و اشپزخونه گل هم سنبل اون مبارزه است فاطما هم به مقدس میگه من با میل خودم نخواستم که به استانبول بیام هوس زندگی دیگه ای نداشتم من با اون اتفاقات صورت واقعی همه مخصوصا مصطفی رو دیدم کریم هم اینطوری شناختم اگه الان دست کریم و میگیرم به خاطر اینه که همه چی رو میدونم و میشناسمش راحمی فاطما رو بغل میکنه و ازش میخواد به حرفهای مقدس توجه نکنه
کریم تو بیمارستان خیلی ناراحته مریم برای ملاقات میره پیشش کریم از مریم میپرسه به نظرت فاطما من و بخشیده مریم میگه البته که بخشیده حتی بهت گفته دوستت داره کریم ادامه میده و میگه برای فاطما دو تا کریم وجود داره یکی رو بخشیده اما یکی دیگه رو نمیدونم.مریم به کریم میگه تو چی خودت و بخشیدی که کریم میگه نه
مصطفی با سردار تماس میگیره که ترتیب همه چی رو بده تا اون برسه ازمیر وقتی تماس قطع میشه نشون میده فخرالدین کنار سردار نشسته و ازش میخواد تا حقیقت و بگه
کریم خوابه و فاطما انو تماشا میکنه یاد روزی می افته که کریم از رفتن منصرف شد و برای اولین بار به مریم گفت که فاطما رو دوست داره کریم بیدار میشه با دیدن فاطما لبخند میزنه و سراغ همه رو میگیره فاطما به کریم میگه بابات جلوی در نگهبان گذاشته نگران نباش کریم میگه بابت مادر مصطفی خیلی ناراحت شدم سخته اخرین لحظه نتونی مادرت و ببینی من این حس و خوب میشناسم و با ناراحتی ادامه میده رابطه ی ما با مصطفی تموم نمیشه تا مرگمون ، نه من میتونم فراموش کنم که اول اون تو رو دوست داشت نه اون میتونه فراموش کنه به تو پشت کرده شما نتونستین با هم زندگی کنین و هیچ موقع نمیتونین همدیگر و فراموش کنین اما فاطما حرفش و قطع میکنه و میگه یه اتفاقی افتاد و داریم زندگی رو ادامه میدیم امروز وداریم و دیروز و فراموش میکنیم برای اینکه جلومونو ببینیم چاره ای به جز فراموش کردن نداریم و کریم و اروم میکنه.سلیم و اردوعان به یه کلوپ میرن و یاشار هم به عنوان مراقب همراهشونه اردوعان به سلیم میگه از ترس مصطفی بدون یاشار نمیتونیم جایی بریم فاطما گل از یه طرف دادگاه هم از یه طرف بیا از اینجا فرار کنیم به جای اینکه انرژیمونو صرف این کنیم که چطور زندان نیافتیم فرار کنیم و غیبمون بزنه اگه بریم خلاص میشیم .. نیل هم با دوست پسرش به همون کلوپ میان و اردوعان با دیدن اونها اعصابش خورد میشه و جلوی پسره به نیل میگه تف به شرفت چندمین باره تو رو اینطوری میبینم دروغهات و به یکی دیگه هم بگو خدا لعنتت کنه و به پسره میگه این ارزش تو رو نداره نیل هم حالش گرفته میشه و میونش با دوست پسرش بد میشه اردوعان و سلیم هم با خنده اونجا رو ترک میکنن
کریم موقع درس خوندن فاطما اونو تماشا میکنه و بعد چشماش و میبنده وتو خیال خودش تصور میکنه فاطما کنارش رو تخت دراز کشیده چشماش و باز میکنه و به فاطما میگه خیلی دوستت دارم فاطما میگه من هم دوستت دارم
فخرالدین با پلیسی که رفیق سردار بود به خونه ی سردار میرن سردار حقیقت و میگه و اینکه فردا مصطفی به ازمیر میاد ولی از اینکه رفیقش و فروخته خیلی ناراحته فخرالدین بهش میگه اگه ثابت بشه کریم و اون زده.به  عدالت کمک کردی و لازم نیست ناراحت باشی
چون فاطما فرداش امتحان داشت تصمیم میگیره زود بخوابه کنار تخت کریم میره و دستش و میگیره و میگه شب بخیر کریم به فاطما میگه میشه کنارم کمی دراز بکشی فقط پنج دقیقه فاطما کمی هیجان داره و مردد ه لباسش و مرتب میکنه و درخواست کریم وقبول میکنه و کنارش روی تخت دراز میکشه کریم صورتش و به طرف فاطما میکنه و میگه موهات بوی دریا میدن بوی فاطما گل فاطما از حرف کریم خوشش میاد و لبخند میزنه و بعد از مدتی فاطما روی مبل میخوابه و کریم هم با ارامش خوابیده ….( پایان بخش اول)